محمد تقي جعفري
13
تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى
دو - موضوع عشق و فرا تر بودن آن از فعاليتهاى عقل نظرى و ما فوق بودن آن از بندگى و آقايى به علتى كه متذكر شديم . اين دو مضمون در پيرامون خود ممكن است مسائل زيادى را مطرح كند كه با ارتباطات ضعيف يا قوى به آن دو مضمون به پيوندند . اكنون به دو بيت زير دقت كنيد : كاشكى هستى زبانى داشتى تا ز هستان پرده ها برداشتى هر چه گويى اى دم هستى از آن پردهء ديگر بر او بستى بدان مضمون دو بيت فوق به كلى از مضمون سه بيت بالاتر بيگانه و متفاوت است ، زيرا يكى از دو مضمون فوق كه مسئلهء بندگى و حكمروايى باشد يكى از مسائل حقوقى و اجتماعى است كه ريشهء روانى دارد ، مضمون دوم پوشيده بودن عشق از ديدگاه عقل نظرى است و هيچ يك از آن دو نه جنبهء مقدمات و معلومات منطقى براى مضمون دو بيت ( كاشكى هستى . . . ) دارد و نه ترتيب و نظم روانى ديگرى چنين تعاقب غير مربوط را اقتضا مىكند . لذا راهى براى تفسير اين گونه فعاليت مغزى كه جلال الدين در سر تا سر مثنوى نشان مىدهد نداريم ، مگر همين مطلب را كه متذكر مىشويم و آن عبارت است از فرا تر رفتن جلال الدين از منطقها و جهان بينىهاى معمولى و گسيختن روابط ابتدايى از مفاهيم و موضوعات انسانى و جهانى است كه نتيجه يا مقدمهء آن عبارت از جهش فوق العادهء به افقهاى وسيعتر و عميق تر و دريافت روابط عالى تر ميان اشياء است . با يك مثال ساده مىتوانيم اين موضوع را روشن سازيم : اگر كودكى را بيك كارگاه با عظمتى وارد كنيم ، ارتباطات ميان اجزاى آن كارگاه را از سنخ روابط اسباب بازى خود درك نموده هرگز نمىتواند ، رابطهء الكتريسيته را با گرديدن چرخهاى غول پيكر آن كارگاه بفهمد اگر كسى كه بكارگاه وارد مىشود آهنگر معمولى باشد ، بعضى از روابط اجزاى كارگاه را بيكى از جهات مربوط بمعلومات خويش درك مىكند ، در نتيجه يك مقدار روابط ناچيز و سطحى را دريافت خواهد كرد ، بخلاف مهندس عالى مقام كارگاه كه در يك قلمرو عالى